............................................    ديدار


هنوز هوا کاملا تاريک نشده بود. نماز مغرب و عشا را که تمام کردم سر به سجده کذاشتم:
« خدايا توجه مولايم را شامل حالم کن. محبت پدرانة حضرتش را در اين سفر به من بچشان. و در اين پنجاه و چهارمين سفر چهره ماه او را بر من هويدا کن ... »
-  اي مرد!  بلند شو .
-  اين کيست که مرا تکان مي دهد و مزاحم سجده من مي شود؟ شايد خادم مسجد است و فکر مي کند که به خواب رفته ام ؟
سرم را بلند کردم ، زني كه لباس خدمتكار تنش بود و در حدود 45 سال سن داشت گفت: 
- بدنبال من بيا. 
- ببخشيد خانم ! کسي با من کار دارد؟ به کسي بايد پولي بدهم؟

احساس عجيبي مرا بسوي او بلند کرد ، زن بدون حرف ، خيابانها را يکي پس از ديگري طي مي کرد زايران خانه خدا بسيار زياد بودند و هر کس بسويي حرکت مي کرد، برخي در مسجدالحرام دعا مي كردند . يكي شفاي فرزندش را از خدا طلب مي کرد و ديگري قبولي اعمال ، ديگري  خريدن خانه و زمين را . بعضي ها هم زيبايي بازار و اجناس خارجي چشمهايشان را بخود خيره کرده بود . بعضي از افراد هم سعي مي کردند که حواسشان به عباداتشان باشد . البته هرسالي که مي آيم به همين صورت است . اين مردم حتي به حج هم که مي آيند انگار به بازار رفته اند.
من در تمام اين راه تاريك نمي دانستم که هدف اصلي اين زن چيست. در نزديکي خانه اي رسيديم. بوي عطر دلنشيني به مشام مي رسيد. نوري که درون خانه بود كه قابل توصيف نبود .
 زن گفت :  از اين طرف بيا داخل، اينجا منزل حضرت خديجه است.
يک راه پله در سمت چپ و يک در که وسط ديوار بود. زن از راه پله بالا رفت . من محو نورانيت و جذابيت خانه شده بودم . با خود مي گفتم : «  دفعات قبل نيز به اين كوچه آمده بودم ولي امروز جور ديگري است ». رشته افکارم هنگامي پاره شد که صداي مردي مهربان و خوش صدا مرا به بالا رفتن از پله دعوت کرد. در دلم شور عجيبي بود . در افکار خود غوطه ور بود و آرام آرام پله ها را طي مي کردم و بالا مي رفتم. شعاع هاي نور چنان از درون اتاق بيرون مي آمد که تاريکي شب را احساس نمي کردم. جلو در که رسيدم شخص بزرگواري را ديدم که آثار جلال و عظمت در چهره داشت. شخص به من فرمود: «  اي حسن ! تو چنين مي پنداري که از ديدگاه من پنهاني؟! به خدا سوگند زماني بر تو نگذشت مگر اينکه من با تو بودم.»
آنگاه ايشان لحظه لحظه‌ي سفرم را برايم شمردند. دلهره و اضطرابم زياد شد. « خدايا اين شخص كيست ؟ آيا امامم حضرت مهدي است؟! خدايا کم کاريها و گناهان مرا مي داند؟! کاهلي ها و رفتارم را مي بيند . اخلاقم را ، کاسبي ام را ، خانواده ام را، ... »  متوجه نشدم که چه اتفاقي افتاد. انگار که بي هوش شده بودم.  لحظاتي بعد دست مرد مرا تکان مي داد و صدايم مي زد. چشمانم را باز کردم. محبوب عالم ، حضرت بقيه الله در کنارم نشسته بودند . آنکس که در پنجاه و چهار سفر به مکه ، خدمت ايشان نرسيده بودم.

*******
حال سالها گذشته است و من طبق دستور مولا ، در مدينه ملازم خانه جعفربن محمد – عليهم السلام – شده ام . از دفتري كه مولايم به من داده و در آن صلوات و دعا براي فرج نوشته شده ، هر روز مي خوانم. هر روز براي افطار كه به خانه خود مي روم كوزه ام پر از آب است و چند قرص نان در كنار آن. مي دانم كه مولايم بر آن چه نياز دارم آگاه است.

 

(كتاب روزنه اي به خورشيد – دكتر افتخار زاده - داستان تشرف حسن بن وجناء نصيبي ؛ ص98
كمال الدين و بحار الانوار اين داستان را نقل كرده اند)

 
 :)

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 23:58 موضوع حضرت مهدي (عج) | لينک ثابت